حـالا که میخواهـی بروی لطفا قدمهایت را تندتر بردار
دلم را فـرستاده ام دنبـال نخود سیـــاه...!
نمیدانم از کجا نخودسیاه گیـر آورد!
پشت سـرت افتاد بـه روی سنـگ فـرش های پیاده رو...
قند چشمانت؛
نمک گیرم کرد!
نميدانم فشارم بالاست يا قندم!
تو می خواستی بشی " سنگ صبورم " ...
تو شدی "سنگ" و من هنوز "صبورم
باران که می زنـد،هـمه چیز تازه می شود،حتّی داغِ نبودن تو . . .
عکست را نگاه میکنم آخ که این عکس پیـــر نمیشود
اما ، پیـــــــرم میکند...
نظرات شما عزیزان: